گام زدن در پي دل
و گاه گم شدن در کوير دل
در زير آفتاب شک و ترديد
گاه به دنبال سراب دويدن
درپي همه اين ترديد ها
چشمه ایی زلال در بستر شنهاي داغ
باز هم روياي زميني
و باز هم سهم من نبودن
از هيچي و پوچي
و اين بار گذر گاهي صعب العبور
که مرا ديوانه وار صدا ميزند...
رفتم که رفتم
*******
نمي دونستم زخمه به اين ساز خاموش اين همه حالم و خوب مي کنه.انگاري که سالها دنبال حسي بودم که گم شده بود نگو هميشه کنارم بوده ومن نيگاش هم نميکردم.
خيلي چيزا اين جوري ميشه دير پيدا ميشه ولي به موقع يا بر عکس.....
*******
داشتي دنبالش مي گشتي از اين خونه به اون خونه .
گفتي خونه دوست کجاست؟
مواظب باش اشتباه نري چون هر خونه ايي خونه دوست نيست .
هر آشنايي دوست نيست .
فقط يه آشناست که آدم فکر مي کنه يه دوسته.
دوستي
دوست داشتن
کاره هرکسي نيست.
و اينکه عجب سکوت خوبيه با اينکه روزاي سختيه اما بازم خوبه...خستگيش خوبه ..
تنهايش خوبه و خلاصه بدياش هم خوبه...اصلا همش دگراست و متفاوت .
اون صداي گوش خراش دوست داشتني به خدا خوبه .
اون همه انرژي که نمي دونم از کجا اومده....
*********
موهاي قرمزت زير نور خيلي با حاله
*********
يه چايي خوش عطر و پر رنگ و داغي که يکي ديگه واست مي ريزه خيلي با حاله
*********
مارچلو هم با حاله
*********
نوشته ی Ice Flower
روزي روزگاري مرد توانگري همسر جواني داشت که کاملا نا شنوا بود.
يک روز صبح وقتي مي خواستند روزه شان را بگشايند زن به شوهرش گفت:ديروز به بازار رفتم ولباسهاي حرير دمشقي وروسري هاي هندي و گردن آويز هاي ايراني و بازوبند هاي يمني آورده بودند.
ظا هرا کاروان ها تازه اين چيزها را به شهر ما آوردند.
و نگاهي به من بينداز ژنده پوشم!مثلا زن يک مرد توانگرم.دلم مي خواهداز آن اشياي زيبا داشته باشم.
و شوهرش که هنوز صبحانه مي خورد گفت:عزيزم خيلي ساده مي تواني به خيابان بروي و هرچه دلت مي خواهد بخري.
زن ناشنوا گفت: نه! هميشه نه نه يعني لازم است اين طور شندر و پندر جلو دوستانمان ظا هر بشوم تا خا نواده خودم وتو را شرمنده کنم؟
شوهر گفت:من نگفتم نه .مي تواني به بازار بروي و زيبا ترين لباسها و جواهرا تي را که به شهر مان آمده بخري .
اما زن دوباره خطا لب خواني کرد و پاسخ داد: تو بد بخت ترين توانگري هستي که ديده ام .هر چيز زيبا و قشنگي را از من دريغ مي کني .زن ها ي هم سن و سال من با لباسهاي گران بها در باغ وهاي شهر قدم مي زنند.
و بعد زير گريه زد.و همان طور که اشکهايش روي سينه اَش مي ريخت فرياد زد:(هميشه وقتي لباس يا جواهر مي خواهم به من مي گويي نه نه نه) شوهر نا راحت شد و برخاست و از کيفش مشتي سکه ي طلا بيرون آورد و جلو زنش گذاشت و با لحن مهرباني گفت:عزيزم به بازار برو و هر چه مي خواهي بخر.
ازآن روز به بعد هر وقت زن ناشنوا چيزي مي خواست با اشک هاي مرواريد گون جلو شوهرش ظاهر مي شدو او در سکوت مشتي سکه ي طلا در دامن او مي ريخت.
پس از مدتي روزگار تغيير کرد و زن جوان عاشق مرد جواني شد که به سفرهاي دراز مي رفت وو هر وقت غايب بود زن در اتاقش مينشست و گريه مي کرد.
وقتي شو هرش او را گريان مي ديد در دلش مي گفت:حتما کاروان تازه اي آمده و لباس حرير و جواهرات نادر آورده.
و مشتي طلا جلو زنش مي گذاشت.
خليل جبران
ديشب سازم تو دست اون آقاهه سيبيلو گريه ميکرد.
آسمونم گريه ميکرد.
اون دوست کله شقه که من هيچ وقت کله شقيشو نديدم هم گريه ميکرد.
منم گريه کردم.
خلاصه همه اصوات زميني و آسموني ديشب خيس بودن.
حتي صداي پرنده هاي همسايه....